آواآوا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه سن داره

آوا نازگل مامان و بابا

بدون عنوان

دختر زیبا روی من ١١ماه و اندی ست که در کنار ما و با مای.....آنقدر شیرین و دلچسبی که نمیدانم چگونه برایت وصف کنم ...کسی نمیتواند حسم را درک کند...کسی نمیتواند صدای قلب مرا بشنود وقتی که تو بلند بلند میخندی...وقتی که نگاهت به نگاهم گره میخورد و خداوند را سپاس میگویم..وقتی که آرام در خوابی دلم برای چشمهای بی مثالت تنگ میشود....چند روزی که کم کم دارم باور میکنم که میتوانی برخیزی به روی دو پای زیبات...نرم نرمان بی نیاز میشوی و بالنده...دستان کوچکت را به روی زانوانم میگذاری که برخیزی و من غرق در شادی....دختر شایسته  من شوقی دارم که ببینم روزی که پریدن را آموخته ای و  تا اوج آرزو هایت پرواز میکنی....و هراسی هم در دل از روزی که دیگر ب...
16 آذر 1390

بدون عنوان

دختر عزیزم..فرشته نازم..باز میگویم که دوستت دارم امروز ٩ماه و ١٢روز از هستی یافتن تو زیبا میگذرد و من همچنان در پی کشف تو نازنینم... در این مدت یادگرفته ام که مادر بود یعنی سختی ودلشوره یادگرفته ام مادر بودن یعنی عشق دادن.عشق بدون مرز یادگرفته ام تو را چگونه دوست بدارم  بی حد و مرز سخت است اما شیرین......به نفس هایت عادت کرده ام دخترم به لبخندهایت دلبسته ام شب ها در پی صدای گریه ات هستم حالا دیگر گریه هایت را میشناسم که با من حرف میزند.. نگاهت را میپرستم چشم هایت را میستایمگل نازم بالندگیت پیاپی این هم فرشته آسمانی ما   ...
21 آبان 1390

بدون عنوان

آوا جان من......... تو این عکس قشنگ ما اولین سفر کوتاه سه نفره امان را رفتیم.عسلم اینجا شما 6 ماهه بودی مامانی و این عکس و چادگان گرفتیم تو و بابای عاشق با هم بازی میکردین.... بابای مهربان دلمون برات تنگ شده...نبودنت را با هیچ بودنی نمیتوان پر کرد..زودتر بیا که این همه لذت بدون بودن تو صفایی ندارد..دلم نمیخواد این همه قشنگی را تنها از پشت تلفن برا بگوییم....دلتنگ توییم مهربانم...... بیا تا باهم سه نفری به دنیا لبخند بزنیم......... ...
21 مهر 1390

بدون عنوان

دختر بی نظیرم مامان قبلا برای تو نازنین یه وبلاگ خوشگل درست کرده بود که نشد عکسای قشنگت و توش بزارم..دیروز بابای مهربان به من کمک کرد و تونستیم برات یه وبلاگ جدید بزنیم تاحرفای دلمو برات بنویسم وبا عکسای نازت قشنگترش کنم..نمیدونی این روزا چقدر شیرین شدی دخترکم.شیرین وشیطون.... خنده های ملیح....... جیغ های خواستنی............ قهرهای بااقتدار........ و................................ من به فدای تو شوم
20 مهر 1390

<no title>

rder=0 hspace=0 alt="" align=baseline src='http:// Resize image '>اینم آوا جان ما..نفس مامان وباباش.........فنچ کوچک ما.......دنیای ما............ ...
19 مهر 1390

<no title>

خدایا فرشته آسمانیت را به ما سپردی.......باشد که قدردان باشیم پنج شنبه ۹/۱۰/۸۹ ساعت ۱:۲۰ یه ظهر زمستونی نه چندان سرد کودک من به معنای واقعی هستی یافت..........خدایا صد هزار مرتبه شکر شکر شکر.... خدا مهربونی کرد و تو رو سپرد دست خودم.......... دستت و گرفتم و فهمیدم عاشقت شدم............ فرشته کوچک من به زندگیمان خوش آمدی.قدمت خیر و شاد باد.عزیز دل من الان ۱۱ روزه که اومدی تو زندگیمون.میدونی که قرار بود ۲۵ دی بیای اما....چهارشنبه که رفتم دکتر خانم دکتر انصاری تا برگه سونو رو دید گفت که رشدت کمه مامانی..دلم یهو ریخت پایین.اشک تو چشمام امان نمیداد.هیچی دیگه نمیشنیدم.فقط گفتم حالا باید چیکار کنم.گفت فردا بیا بستری شو.یاد اون لحظه هم حالمو ...
19 مهر 1390

<no title>

از خدا فقط تو را آرزو دارم......وبس ! هم نفسم همه کسم..کودک ناز و نازکم...بالندگیت پیاپی... عزیز دل من این هفته دیگه من وشما توی هفته ۳۸ هستیم و خداوند چه زیبا وجودمان را در هم آمیخته! نفس من /ماهها /روزها /ساعتها /دقیقه ها و ثانیه ها چه زود سپری میشود و من دیگه واقعا فرصت کمی دارم تا از با تو بودن لذت ببرم...تقریبا ۱۰ روز دیگه یا شاید هم کمتر..... عزیز دلم از خدا بهترینها را برایت خواستارم.و امیدوارم در کمال صحت وسلامت در آغوشمان بگیریمت و با تمام وجود همه وجودمان را حس کنیم... خدایا بخاطر همه خوبیهایت متشکرم و از عهده شکرت بر نمی آیم! ...
19 مهر 1390